اهلی حضضضضضتا .... به عرض میرسونم که در ممالک متعلقه ... دختران زیبای سرزمینم فارس 2 تا و ترک و لر برایم جشن زیبا و بی تکلف زادروزی برپا کردند... با کیک و شمع و البته قورمه سبزی و جامه ای برای هولیاااااااااااااااا خریداری شد بسی فرنگی و ساده و تنگ و زیبا و آستین سه رب .... ایشان را سپاس گفته و لپهای گلیشان را یکایک ببوسیم باشد که رستگار شویم....
چند روز پیش (18) تولدم بود... اومدم ولی حس خوب نوشتن نداشتم و زود محل رو ترک کردم...
آدم در دوره های مختلف و جاهای مختلف .... مختلف میشه
دوستانی و خویشانی دارم که تولدم رو تبریک گفتن و ازشون تشکر می کنم...
تنها چیزی که به ذهنم رسید مطلب زیر هست که نصفه شب به خیالاتم اومد و نفهمیدم مخاطبش کیه ولی نوشتم دیگه... یهو در من بوجود اومد....
" دستهایم مگر چقدر با دستهایت اشنا بوده اند که مدام بهانه شان را دارند. انگار هزار سال دانه های خیالت در من کاشته شده اند و هنوز جوانند. فردا دوباره و سه نقطه و هزار باره زاده میشوم. زاده میشوم که جهان را دمی پیرتر از قبل ببینم با هم